صدای پای مهتاب

به نام او که اگر حکم کند ما همه محکومیم

ز همتون معذرت میخوام که دیر اومدم و نتونستم به وبتون بیام.........نمیدونم چرا نمیتونستم نظرات رو بخونم بازم شرمنده

اینم موضوع این هفته.........

به دنیا امده ایم که.........

ادامش با شما

دوستتون دارم

 -------------------------------------------

داداشی ببخشید که این طوری شد

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٥ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ توسط مهرآفرین نظرات () |

وقتی تنها شدی آگاه باش که خدا همه رو بیرون فرستاده تا فقط خودش با شه و تو!!!!!!!!!!!!!!

----------------------------------------------------------------------

سلام بچه ها ببخشید که دیر اومدم یه چند مدتی تو بیمارستان بودم بعشم نمیتونستم بشینم که اپ کنم

---------------------------------------------------------------

بچه ها به نظرم اگه بخوام فقط یه مطلب بذارم وب یکم تکراری و خسته کننده میشه تصمیم گرفتم که هر هفته در مورد یه موضوع بحث کنیم.......موضوع این هفته رو خودم میگم اما اگه شما هم موضوعی به ذهنتون رسید بهم بگید تا با بچه ها درموردش بحث کنیم هر چیزی که بود مهم نیست

==================================

راستی یه تبریک به تمام استقلالی ها میگم که واقعا بازی زیبایی بود

===================================================

 اینم از موضوع:

به نظر خودت مستحق چه چیزایی توی زنگی هستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/٢۸ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط مهرآفرین نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٦/۱ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ توسط مهرآفرین نظرات () |


مادر گفت: عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است به شهر ما آمده است. این طلایی ترین فرصتی است که می توانم او را ببینم وبا او حرف بزنم، خیلی زود برمیگردم.
اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود. و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد.


حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.
پسر به مادرش گفت: مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟ آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟
مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت: من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود. کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت و لباس های خود را بیرون آورد و گفت: مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم؛ اما مادر اعتنایی نکرد و گفت: این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است. حرف های تو چه معنی ای میدهد؟
پسر ملتمسانه گفت: مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن فقط با من بیا. مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت. بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.

پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت: رسیدیم.
در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.
مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت: من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد: مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟ آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟ وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.
مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٦ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط مهرآفرین نظرات () |



به گل گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من خوشگل تر است..."


به پروانه گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من زیبا تر است..."


به شمع گفتم: "عشق چیست؟" گفت: "از من سوزان تر است..."


به عشق گفتم: "آخر تو چیستی؟" گفت: "نگاهی بیش نیستم 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ توسط مهرآفرین نظرات () |
سلام به دوستای قبلیم که واقعا دلم براشون تنگ شده بود ،یه مشکلاتی پیش اومد که منم مجبور شدم نقل مکان کنم به اینجا .......یه سلام دیگه واسه کسایی که قراره با هم اشنا بشیم
نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۱ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ توسط مهرآفرین نظرات () |


كد ماوس